چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم...
من مست بودم اما پست نبودم،
سرکار بودم اما سر بار نبودم
بودم اما بی عار نبودم بیکار
بی کس بودم اما ناکس نبودم
شاید بی صفا بودم اما بی وفا نبودم،
همش دل تنگ بودم اما دل سنگ نبودم،
خلاصه کنم...
من مرد نبودم اما نامرد هم نبودم....
إلهى وَ سَیِّدى ، اءسْئَلُکَ بِالَّذینَ اصْطَفَیْتَهُمْ، وَ بِبُکاءِ وَلَدَیَّ فى مُفارِقَتى اَنْ تَغْفِرَ لِعُصاةِ شیعَتى ، وَشیعَةِ ذُرّیتَى
خداوندا، به حقّ اولیاء و مقرّبانى که آنها را برگزیدهاى ، و به گریه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ایشان ، از تو مى خواهم گناه خطاکاران شیعیان و پیروان ما را ببخشى.
حضذت فاطمه زهرا(س)
دنیا فنیزاده هنرمند تئاتر عروسکی و عروسکگردان «کلاه قرمزی» که از سرطان رنج میبرد، سرانجام صبح امروز ۸ دیماه پس از ده سال مبارزه با بیماری در بیمارستان از دنیا رفت.
روحش شاد
سلام دوستان راستش من جدیدا با ی دوستی دوست شدم که به قول خودش فعلا از اسلام خارج شده.
یه جورایی در مورد صوفی و انسان کامل میگه.
بدجوری ذهنم درگیر شده.اصلا ی چیزایی میگن یه عقایدی دارن که باعث تعجب ادم میشه.
یعنی هرچی میگی ی چی میگه از همه جا استدلال میاره حتی قرآن که به قول خودش قبول نداره.
به خدا خودمم هنوز نفهمیدیم خداشون کیه پیامبرشون کیه
یعنی واقعا یه سری حرفاش باعث میشه ادم نسبت به دین و ایمانش سست بشه و وارد این گروه بشه
جالبه بدونید مولوی و سعدی و حافظ و عبید زاکانی و خیلیا دیگه به صوفی گری رفتند.
حالا اگه کسی اطلاعاتی در این مورد داره کمکم کنه.
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
(وحشی بافقی )
شهید علیرضا محمودی پارسا در 23 تیرماه سال 1348 در شهر تهران و در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. نور شهادت در چهره اش از همان اوان زندگی نمایان بود. در کودکی زکاوت و هوش و علاقه او به مسایل دین و مکتب، انسان را متوجه خود میکرد. در کودکی نماز را فرا گرفت و در 6 سالگی وارد مدرسه شد. از همان موقع حیا و شرم زیاد در وجودش بود. در کلاس اول ابتدایی بود که به رجایی شهر کرج عزیمت نمودند. کلاس چهارم او مقارن با شروع انقلاب اسلامی بود و او حضور فعال هم سطح با سنش داشت. با فرمان امام پس از پیروزی، وارد بسیج گردید و در همان موقع با برادر عزیز شهید رضا جهازی آشنا گردید. و آن دو، دوستی جاودانه و همسایگی برای خود بودند و هم پیمان شدند که تا آخر با هم باشند. شروع جنگ تحمیلی شور و هیجانی عجیب در دل این دو دوست ایجاد نمود اما به علت کمی سن به آنها اجازه نمیدادند. در نوروز سال 61 بود که برای بازدید به همراه دوستان و مسجدیها به جبهه مهاباد رفت بعد از بازگشت دیگر طاقت نداشت. در فروردین همان سال به همراه رضا جهازی به جبهه کامیاران رفت بعد از 3 ماه برگشت و مشغول امتحانات شد و با موفقیت کامل آن را به پایان رساند و به کلاس سوم راهنمایی ارتقاء یافت و در اول تیرماه، بار دیگر عازم جبهه سومار گردید و در حمله مسلم ابن عقیل با رمز یا اباالفضل از ناحیه سر و گردن و صورت مجروح گردید. خبر شهادت عزیز همسنگر و همپیمانش او را به شدت متاثر ساخت و دیگر روح او در این دنیا نبود.